خرید بک لینک
از همون روز دوم سوم توجهم بهش جلب شد . بعضی وقتا بخاطر اون میرفتم عقب مینشستم ، هر یه دیقه یه بار نگاش میکردم . نمیدونم کار درستی بود یا نه ولی خیلی خوشم میومد ازش!چشمای مشکی بزرگ ، لبای همیشه خنده ، لپاش ؛)

حتی تو گروه که با بقیه پسرا چت میکرد، حسودیم میشد .

تا اینکه اومد پیویم . اولین پیامی که فرستاد :(سلام آقای جیمی ، میشه یه کتاب معرفی کنید ؟)

وای باورم نمیشد ، نباید میزاشتم راحت بره .

زیاد چت میکردیم ، احساس میکردم اونم جذب من شده. تا اینکه ....

1/9/96 تکه ای از داستان شازده کوچولو رو براش خوندم و رسما درخواست دوستی کردم. شب فوق العاده ای بود .

نمیدونم ته این مسیر به کجا میرسه ... چ حرفایی بین مون رد و بدل میشه...

ولی فکر میکنم تجربه جالبی رو در زندگیم به جا میزاره ... پس تا هرجایی که اون بیاد منم میام .

دوست دارم :)

برچسب: نویسنده: فاطمه فراهانی تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1396 ساعت: 21:45

صفحه بندی