حتی تو گروه که با بقیه پسرا چت میکرد، حسودیم میشد .
تا اینکه اومد پیویم . اولین پیامی که فرستاد :(سلام آقای جیمی ، میشه یه کتاب معرفی کنید ؟)
وای باورم نمیشد ، نباید میزاشتم راحت بره .
زیاد چت میکردیم ، احساس میکردم اونم جذب من شده. تا اینکه ....
1/9/96 تکه ای از داستان شازده کوچولو رو براش خوندم و رسما درخواست دوستی کردم. شب فوق العاده ای بود .
نمیدونم ته این مسیر به کجا میرسه ... چ حرفایی بین مون رد و بدل میشه...
ولی فکر میکنم تجربه جالبی رو در زندگیم به جا میزاره ... پس تا هرجایی که اون بیاد منم میام .
دوست دارم :)
برچسب:
نویسنده: فاطمه فراهانی